دل نوشته ها اشعار و متون ادبی اعضای انجمن
پرواز کن کبوتر اینجا نه جای ما نیست
در انتظار ماندن کنج قفس روا نیست
پرواز کن که دیگر در گوش هم نگویند
چون بال و پر ندارد او مرغ این هوا نیست
سیاره های عرفان آشفته و پریشان
رفتند تا بگویند دنیا سرای ما نیست......ar.d


با سلام و عرض تسلیت.
بابای آشفته ام همیشه نصیحت می کرد هر چه در ذهن داری بنویس بعد بخوان سپس اصلاح کن ولی هیچ وقت نتوانستم درد فراغش را بنویسم یا بخوانم...............
یاد خنده های شیرینش اشک را بر گونه هایم جاری میکند.
گرمی دستانش هنوز در ذهنم تداعی می شود.
چه دردیست درد هجران که دارویی جز وصال ندارد. . . .
از در که وارد شدم کفشهای از نفس افتاده بابا کنار هم جفت شده بود...
هنوز کت و شلوار خسته بابا به چوب لباسی آویزان بود...
عصای چوبی دستش به گوشه دیوار تکیه داده بود...
عینک درشت و ریز بینش کنار رختخواب روی کتابی افتاده بود...
خودکارش میان یکی از برگه های کتاب گیر کرده بود کتاب را باز کردم.....
خودکار این شعر بابا را نشان کرده بود...


من آشفته را چو وقت رسید
گرد من با نشاط صف بزنید
در عزایم که گریه هست حرام
این حلال است گر که دف بزنید
تا به دنیا دهن کجی سازید
چون به گورم نهند کف بزنید. . .
بی اختیار از جام بلند شدم همه جا رو گشتم همه چیز بود به غیر از بابای آشفته من............!!!
ولی چه حیف شد که بابا رفت...............!
اندیشه هایش همیشه چراغ راهمان......

درگذشت جانگداز استاد آشفته و فرزند ارجمندش استاد پریش را به جامعه ادبی تسلیت عرض مینمایم.

.علیرضا دانشوریان.شاگرد کوچک استاد آشفته.
بگو بدانم شعر!
دوباره تو را می توان سرود آیا؟...-شهیار قنبری- ...............................................................................................
ای شعر! ای که چشمه ی جوشان در منی
با جان من عجین شده چون پاره ی تنی
تندیس واژه های تراشیده ی خیال
نقش شگرف گستره ی سبز رستنی
هم من به سحر منظره ات دل سپرده ام
هم تو ز بزم خلوت من دل نمی کنی
گاهی گواه ظلمت این شهر بی حضور
گاهی بشیر سرزدن صبح روشنی
پروانه ها به شادی من رشک می برند
تا تو برای پر زدنم پیله می تنی
آنقدر دیدنی است تماشاگه توام
آندم که در هوای غزل بال می زنی
وقتی که در مراتع مضمون ذوق من
آبستن کلامی و گرم چریدنی
از تو چه خوشه ها که گرفتم، به این امید
دارم به یادگار اگر از تو خرمنی
بر این وجود زخمی بیداد آفتاب
تنها تویی که خاطره ی سایه افکنی
با من بمان که با تو فراوانم آرزوست
با من بگو که نقش بر آبش نمی کنی
از من بگیر زنگ مرا و به من ببر
آنجا که نیست شیشه ی عمرم شکستنی
آنجا که تا همیشه بمانم به نام تو
آنجا که تو! بهانه ی خوشرنگ بودنی


۸۹/۹/۲۹ شاعر:علی قربانی(هستی)